تبليغاتX
دختر همسايه




















دختر همسايه

ماها می نویسیم...شماها بخوانید!

If ever things being to look

A little cloudy

They’ll get better soon

Just remember that it’s true

It takes rain to make rainbows

Lemons to make lemonade

And sometimes it takes difficulties

To make us stronger and  better people

The sun will shine again soon….you’ll see.

Collin McCarty

 

 

همه چیز گاه اگر تیره می نماید...

                                باز روشن می شود زود 

تنها فراموش مکن این حقیقتی است

                بارانی باید تا که رنگین کمانی بر آید

و لیموهایی ترش تا که شربتی گوارا فراهم شود

وگاه روزهایی در زحمت

               تا که از ما انسان هایی تواناتر بسازد...

خورشید دوباره خواهد درخشید زود

                                  خواهی دید...

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/09/23ساعت 22:10 توسط ماها| |

 

جایی که هیچ یک از نزدیکانم درآن نآرمیدند.

نه بیراه گفتم پدر بزرگم سالها قبل از اینکه اینجا جای آرمیدن شهدا باشد مهمان شده است...

وقتی که خبری از جنگ نبود وقتی جوانانی که قرار بود پدران امروز باشند در آغوش مادرانشان بودند...

گفتم مادر همانهایی که شکستند و به روی خود نیاوردند...

 

اینجا مامن من است...

وقتی در میان قبورشهدا که همه را مانند برادر و خواهرم دوستشان دارم قدم میزنم و

 عادتم اینست که سال شهادتشان را دیده و بعد با سن شهادتشان حساب کنم که اگر امروز بودند چند ساله می شدند!

 

و آتش میگیرم وقتی مسن ترینشان بیست و چند ساله است! همه جوان 15،16،17،18،19و...

و من لعنت می فرستم به جنگ و اشکانم بر روی سنگ سرد قبر یکی از آنها میچکد

 و بی اختیار انگار با دوستی نزدیک خوش و بش می کنم میگویم:

بی شک شما آن بالا بالاها هستید دست مارا هم بگیرید...

هر مزار عکسی دارد و انگار همین عکس بی جان هزار حرف دارد...

اینجا مامن من است که هرگاه هوای حوصله ام ابریست تنها اینجا می بارد....

 

نوشته شده در سه شنبه 1388/09/03ساعت 0:4 توسط ماها| |

 

اصفهانيه داشته توي اتوبان با سرعت ۱۸۰ كيلومتر در ساعت مي رفته كه پليس با دوربينش شكارش مي كنه و ماشينشو متوقف مي كنه.

 پليسه مياد كنار ماشينو ميگه: گواهينامه و كارت ماشينو بدين.

اصفهانيه ميگه: من گواهينامه ندارم. اين ماشينم مالي من نيست.

كارتا ايناشم پيشي من نيست. من صَحَبي ماشينا كشتم آ جنازشا انداختم تو صندق عقب.

حالاوَم داشتم ميرفتم از مرز فرار كونم، شوما منا گرفتين.

پليسه كه حسابي حيرت زده شده بوده بيسيم ميزنه به فرمانده اش و عين قضيه رو تعريف مي كنه و درخواست كمك مي كنه.

فرمانده اش هم ميگه تو كاري نكن من خودم دارم ميام.

فرمانده در اسرع وقت خودشو به محل ميرسونه و به راننده اصفهاني ميگه: آقا گواهينامه؟

اصفهانيه گواهينامه اش رو از تو جيبش در مياره ميده به فرمانده. فرمانده ميگه: كارت ماشين؟

اصفهانيه كارت ماشين كه به نام خودش بوده رو از تو جيبش در مياره ميده به فرمانده.

فرمانده ميگه: در صندوق عقبو باز كن. اصفهانيه درو باز ميكنه و فرمانده ميبينه كه صندوق هم خاليه.

فرمانده كه حسابي گيج شده بوده، به اصفهانيه ميگه: پس اين مأمور ما چي ميگه؟!

اصفهانيه ميگه: چي ميدونم والا جناب سرهنگ! حتماً الانم ميخاد بگد من داشتم ۱۸۰ تا سرعت ميرفتم؟

نوشته شده در دوشنبه 1388/09/02ساعت 14:31 توسط ماها| |

 

امروز وقتی داشتم از میدان آزادی رد می شدم طبق معمول ایستادم تا  چراغ

 برای ماشین ها قرمز بشه و بایستند تا من بتونم رد بشم...

اما جالب اینه که تنها کسی که این کار را می کرد من بودم بقیه بی توجه از لابه لای ماشینا میگذشند و انگار من کارم غیر عادی ترین کار بود...

وقتی پلیس کنارم ایستاد تازه فهمیدم چقدر دلم میخاد پلیس بودم دستش را که بلند کرد

در یک لحظه همه ایستادن و از دستورش پیروی کردند...حالا فرض کنیم من پلیس بودم...

ای خدا چقدر جالب می شد...

 

اول اینکه در مورد عابرین پیاده یه فکر درست و حسابی می کردم...

 

سوووووووووت خانم آقا شماهم باید و باید و هزار باید قوانین را رعایت کنید...

سووووووووت به پیاده رو برو زسط خیابون جای قدم زدن نیست...

 

بعد می رفتم سراغ موتوری های گرامی که آقا یه ذره هم به فکر قلب ملب مردم باشید ...

و حتما برای تک تک موتوری ها کلاس توجیهی رعایت قوانین برگزار می کردم...

سووووووووووووووووت آقا موتورتون توقیفه این چراغ قرمز برای شما هم هست...

 

سوووووت این چه طرز دور زدنه؟!

 

سووووووووووووت کلاه ایمنیت کو؟

 

سوووووووت راننده محترم این اسمش راهنماس....

 

سووووووت  روی خط عابر پیاده ایستادید.....

 

سووووووووووووووووووووت گردش به راست را مسدود کردین!!!!!!!

 

سووووووووووت من یه شهر قانونمند می خام!

 

سووووووووت کی میشه  یه بار بیایم از خونه بیرون تنم نلرزه عصبانی نشم؟!

 

سوووووووووت من میدونم آرزو به دل می شم....

 

سووووووووت باطل کردن همه گواهینامه ها چاره سازه؟

 

سووووووووووت چارش چیه؟!!!!

 

سووووووت کاش یه کم برا هم ارزش قایل بودیم.......

 

سووووووووووووت من نمیخام پلیس باشم...

 

.............. شهر من تا صد ساله آینده بی شک  قانونمند  نمیشه....

نوشته شده در سه شنبه 1388/08/26ساعت 12:5 توسط ماها| |

این مطلب را از وبلاگ رفیق عزیزم زدم اینجا به قول معلم وبلاگ : مطلب مهمان:

 

تصمیم کبری . . .!

 

می داند ، در عرف جامعه ای که در آن زندگی میکند پسندیده نیست که دختران برای اولین بار به پسران ابراز محبت کنند و هر دختری باید منتظر بماند تا ، روزی مردی از او خواستگاری کند . اما او همیشه برای دلش ، ارزشی بیش از غرورش قائل بوده است . نمی خواهد منفعل باشد و بنشیند تا انتخاب شود ، می خواهد انتخاب کند . به این نتیجه رسیده که باید گامی در جهت آنچه می خواهد ، بردارد . چرا که نباید مدیون دلش باشد . چرا که نمی خواهد روزی روبروی دلش بنشیند و محاکمه شود که چرا تپشهایش را نادیده گرفته است . چرا اهمیتی برای به شماره افتادن نفس هایش قائل نشده است .

 

تصمیمش را گرفته . . . محکم و استوار به سوی خواسته اش . . . روبرویش می نشیند ، به چشمانش خیره می شود و فرصت را به دل دیوانه اش می سپارد تا از خودش سخن بگوید . ساکت که می شود . . . آنچه می شنود معنی اش این است : این علاقه متقابل نیست . از دلش خواهش می کند آرام باشد و به او قول می دهد که در فرصتی مناسب مرهم نهد بر دردش . می گوید که باید تاب بیاورد . این بار عقلش به سخن می آید و برای صاحب چشمانی که هنوز به آنها خیره است ، خوشبختی و بهترینها را آرزو می کند . دلش نیز با عقلش هم کلام شده است و همین را می خواهد . . . وقتی می گذرد و از او دور می شود ، محکم و استوار ایستاده و رفتنش را نظاره می کند . با هر قدمی که بر می دارد از او دل می کند و خطاب به دلش زمزمه میکند :

بزرگ باش . . . دریا باش . . .

 

به دست آوردن هر چیز ، پرداخت هزینه ای را می طلبد . این هزینه را پرداخت تا بداند و باور کند که تا چه اندازه قدرتمند است . تا ایمان بیاورد که می تواند به سمت آنچه می خواهد ، حرکت کند . . . حتی اگر این حرکت ، خلاف جهتی باشد که همه فکر می کنند . خودش را تحسین می کند و به خود می بالد . حال دلش هم خوب می شود حتماً . . .

 

 

 

پی نوشت : حالم خیلی خوب است ، رها ، شاد ، پر انرژی و قدرتمند . . . . و می دانم که تنها یک نفر است که اگر نباشد ، زندگیم نابود خواهد شد و او کسی نیست جز : خودم ! 

 

http://www.mahboob.persianblog.ir/

نوشته شده در شنبه 1388/08/23ساعت 16:22 توسط ماها| |

 

 

همه چيز از يك قرار ساده شروع شد. يك جورايي تحت تاثير فيلم مسعود كيميايي به نام ضيافت. اون روزها كه بدجور هول و ولاي كنكور داشتيم و قرار بود سال بعد همگي به دهان اين غول بي‌سروپا برويم. يكي دو تا از همكلاسي‌هاي خوش‌ذوق دعوتنامه‌هايي تهيه كردند كه به دست و خط خودشون بود. بعد اومدن و اين دعوت‌نامه‌ها را بين معلم‌ها و مدير و ناظم و بچه‌هاي كلاس و دوست‌هاي صميمي پخش كردند.

 

قرار شد هشت سال بعد يعني 8/8/88 دوباره همديگر را در دبيرستانمان ببينيم.

 

 

 

 

اولش باور كردن اين مساله كه 8 سال بعد چنين قراري را يادمون مي‌موند سخت بود. خلاصه كه با همه آمال و آرزوهامون از هم جدا شده و خداحافظي كرديم.

 

دعوتنامه‌اي كه گفتم را مثل تكه الماس ارزشمند در صندوقچه‌اي كه پر از 

يادگاري‌ها و خاطراته حفظ كردم.

بله جمعه گذشته همون روزي بود كه انتظارش را مي‌كشيدم. آنقدر گذشته بود كه حتي به خاطرم نداشتم با چه كساني قرار دارم. مثل رويا بود! 8

صبح بيدار شدم و چيزي حدود بيست دقيقه بعد خودم را روبروي در دبيرستان پيدا كردم. عده‌اي منتظر ايستاده بودند. بله همون دوستان قديمي

 كه بعضي‌ چهره‌هاشون با هشت سال پيش فرق مي‌كرد و بعضي ديگه انگار تو اين سال‌ها هيچ چيز تكونشون نداده بود.

 

 

 

 وقتي وارد جمع شدم معاون و يكي از معلم‌هامون را ديدم از ذوق به آغوش

 معاونم پريدم

و يك لحظه تمام وجودم تكون خورد و وقتي صورتش به صورتم خورد

وقتي دست دوستهام را گرفتم

 وقتي نگاهم به معلم شيمي‌ام افتاد

انگار يك لحظه از گذشته‌ام را بهم برگردونده و هديه كردند.

 اعتراف مي‌كنم اين ديدار چنان اثري بر من داشت كه تا دو سه روز گيج اون بودم از همه بهتر وقتي بود كه با اجازه معلم پرورشي آن زمان يعني تنها كسي كه هنوز در دبيرستان مشغول بود وارد مدرسه شديم به دفتر مدرسه رفتيم به قول

يكي از دوستام اين بار بدون ترس و اضطراب!

 

و بعد هم با همون چند نفر كه قولشون از خواب و سفر و خانواده و هر چيز

ديگه‌اي مهمتر بود به كلاس سري زديم تفاوت خاصي به چشم نمي‌خورد.

انگار فقط ما بزرگ شده بوديم. خاطرات پي در پي از دهان دوستام بيرون

مي‌يومد كه همش با اين جمله شروع مي‌شد: «يادته؟! »

 

 

 

 

ساعت تندتند مي‌گذشت ولي ما بي‌اهميت هنوز شاهد آمدن يكي يكي

دانش‌آموزان قديم و خانم‌هاي كارمند و مادران امروز بوديم. عكس‌هاي

يادگاري تند تند گرفته مي‌شد و هر چند دقيقه يك بار بر سر تشخيص هويت

مهمان جديدي كه به جمعمون اضافه مي‌شد مسابقه مي‌گذاشتيم.

 

 

 

 

دو سه ساعتي كه گذشت پر از ذوق و شوق و شادماني بود. در همين

چند ساعت همه از هشت سالي كه گذشت و هر كس چه شغلي دارد و

حالا چيكار مي‌كنه مي‌پرسيدند.

وقتي به چشمان دوستام نگاه مي‌كردم مي‌گفتم راستي ما براي چي

اينجاييم؟ انگار مدير و معاون و معلم‌ها آمده بودند تا گذشته‌شان را در

چهره‌هاي تكامل يافته دانش‌آموزان قديمشان پيدا كنند. همه آمديم تا ببينيم

امروز كجاي كاريم. سال‌هاي عمرمان پشت‌‌سر هم مي‌گذرد و چه زيباست

گاهي سر را بچرخانيم و ببينيم كجاييم و به كجا مي‌رويم.

 اين خاطره را با تمام احساس به مدير، معاون و معلمان باوفا و

دوستان عزيزم كه آمدند و با گرمي محبتشان مرا به آينده‌اي زيباتر

فراخواندند تقديم مي‌كنم.

همه آن كساني كه دعوتنامه داشتند نيامدند ولي اين قرار آنقدر به

دل هم چسبيد كه از آن‌ها ديگر نشديم و همچنان بر قرار بعدي

دعوتشان مي‌كنيم.

  

 ۹۹/۹/۹ساعت ۵ بعدازظهر

 

 (با تشکر از دبیر خصوصی آموزش وب)

 

 

 مای شماره ۱

 

نوشته شده در شنبه 1388/08/16ساعت 18:32 توسط ماها| |

عکس وبلاگ را دارین؟

یادمه با اولین موبایلم که دوربین داشت مای شماره ۲ گرفت کلی هم کیف کردیم!

الان هم گوشیم پیشرفته تره هم دوربینش...اما آبی تو زاینده رودمون نیست که بشه از قشنگیاش عکس گرفت...جدی چه عادت کردیم به این غم!

نوشته شده در جمعه 1388/07/03ساعت 3:0 توسط ماها| |

 

آخی یه ۲ سالی بود چیزی ننوشته بودم

راستش وقتی وبلاگ یکی از دوستان را دیدم خوشم اومد که باز بنویسم البته خیلی همت می خواد!

هفته ای که گذشت یه رویداد جالب برای من داشت

در همین حد بگم که از هیچ چیز به اندازه ی تغییر و تنوع تو زندگی لذت نمی برم

باور کنید ما آدم ها به تغییر نیاز داریم ولی خیلی هامون متوجه نیستیم

واسه همینه که زندگی را سخت وکسالت بار می بینیم

خوشحالم چون خدا بهم جرات ریسک و انگیزه ی انجام کارای جدید را داده

من می گم  میمیرم تا یه چیزی را تایپ کنم! برای امشب بسه

راستی مای شماره ۲ الان ۱۰۰ تا پادشاه را خواب دیده من اینجا دارم می نویسم

لحظه هاتون پر هیجان!

نوشته شده در جمعه 1388/07/03ساعت 2:48 توسط ماها| |

ننوشته دختر است يا پسر؟

پله‌هاي بيمارستان را تندتند طي كرد. با هر قدم دردي در ناحيه پهلويش احساس مي‌كرد ولي بي‌توجه با برگه‌اي در دست به دنبال تابلو كوچكي مي‌گشت.

پذيرش... هر چه در دست داشت تحويل داد سر را كه چرخاند جماعتي تازه ديد يك عده زن در اندازه و شكل‌هاي مختلف. گاهاً باردار بودنشان مشخص بود... پشت سر هم ليوان‌هاي آب را پر مي‌كردند و مي‌نوشيدند.

سه هزار و پانصد تومان لطف كنيد! از جا پريد دست در كيف كرد، پول را پرداخت و بلافاصله بر روي صندلي خالي نشست. خانم پرستار هر چند دقيقه يك‌ بار سر از اتاق بيرون مي‌كرد و چند نفر از خانم را صدا مي‌زد... خانمم مگه نگفتم پنج، شش ليوان آب بخور... نيم ساعت ديگر بيا! زن با چهره‌اي نگران خود را كشان كشان به آب سردكن رساند...

انگار بدش نمي‌آمد گريه كند. در كنار او دو خانم ديگر با خوشحالي خاصي زير لب چيزي مي‌گفتند و بلند مي‌خنديدند: «مباركت باشد ديدي گفتم خدا لطفش زياد است!» دوباره درد عجيبي در پهلويش پيچيد ... بي‌صدا درد را تحمل كرد.

در اتاق كوچك باز شد زني با فرزند ديگري در دست به طرفش آمد «خانم مي‌شود اين برگه را بخوانيد؟ ببينيد نوشته دختر است يا پسر؟» «خانم نه چه فرقي دارد؟» من چهارتا دختر دارم... با گوشه چادر اشكهايش را پاك كرد ... «ننوشته»

به فكر فرو رفت... در قرن تكنولوژي و پيشرفت! تا آن روز فكر مي‌كرد اين مشكلات ديگر در ميان خانواده‌ها وجود ندارد...‌ آنقدر فرهنگشان پيشرفت كرده كه خود سعي در كنترل و تنظيم جمعيت دارند... نه انگار اين داستان هنوز ادامه دارد...

يك دفعه با صداي پزشك به خود آمد... كليه‌هايتان مشكلي ندارد... يك سرماخوردگي ساده است.

 

                                                     مای شماره ۱

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1386/09/05ساعت 18:11 توسط ماها| |

سلام

بی مقدمه

تا حالا سرشار از انرژی بودین؟

اونقدری که دلتون بخواد جیغ بکشین...ولی ندونین چرا اینجوری هستین؟

اگه نه ... اصلا هم نیست مهم اینه که من الان اینجوریم!!!!!!

دارم اینو گوش می کنم: میمیرم براااااااااااات ... ولی شرمنده من برا هیچکی نمی میرم

یوهووووووووووووووووووووو

اگه یه موقه اینجوری شدین بهم بگین...نگینم مهم نیست

شاد باشید.

مای شماره ۱

نوشته شده در جمعه 1385/08/05ساعت 19:2 توسط ماها| |

هيچ وقت به خودت مغرور نشو ...

برگ ها هميشه وقتي مي ريزن كه فكر مي كنن طلا شدن!

مای شماره ۱

نوشته شده در شنبه 1385/06/25ساعت 17:43 توسط ماها| |

گوشه ای از ذهنم در مشهد مقدس

این جملات را روز چهارشنبه ۱ شهریور ماه در مکانی می نویسم که شاید بسیاری از مردم آرزو دارند اینجا باشند...به دور از ریا سرزمین عجیبی است...آنقدر عجیب که نمی توانی وصفش کنی شاید به اندازه فهمم دسته دسته مردمانی را می بینم که به سوی حرمش سرازیر می شوند به زبانها و لهجه های گوناگون سخن می گویند یکی اشک می ریزد دیگری زیر لب ذکر می گوید.

در ابتدای ورود بازرسی می شوی تا نکند از دنیای بیرون چیزی به همراه داشته باشی...به علت زیادی جمعیت داخل حرم مطهر جایی نیست.بیرون بر روی فرشهایی که روزی سه باز و بسته می شوند می نشینی.صوت قرآن دوروبرت را گرفته و چه حالی دارد این صوت...انگار سراسر وجودت لبریز از عشق می شود...از خود خالی می شوی .روزمرگی ات از بین می رود واحساس پرواز داری.

چیزی که برای من بسیار عجیب است بزرگواری این امام و خدای بزرگتر از اوست!چگونه گناهکاری مثل من به اینجا دعوت شد؟!!!خنده ام می گیرد..بیچاره اینها خواسته اند ادبت کنند و به واقع هم که ادب شدم...بدجور هم ادب شدم.

در حاشیه حرم مطهر:

+در حرم مطهر چیزی که اصلا نیست و از نبودش قند در دلم آب می شود بد حجابی است حتی می توانم بگویم زیاد حجابی هم هست بعضی خانم ها روی صورتشان را هم پوشانده اند.

+اینجا بچه های کوچک همیشه در حال گریه هستند آنها به سبب کوچک بودنشان بسیار اذیت می شوند.یادتان باشد اگر بچه کوچک داشتید صبر کنید بزرگ شود بعد بیایید.

+از اینکه اهل مشهد نیستم خوشحالم چون این حس که از راهی دور بیایی اینجا بسیار لذت بخش تر است.

+اینجا لحظه ها سریع می گذرد...انگار وقتت برای استفاده از این معنویت محدود است و تندتند هم می گذرد.

راستی در هنگام خروج دیگر بازرسی نمی شوی یعنی هر چه خواستی با خود ببر...

مای شماره ۱

نوشته شده در جمعه 1385/06/03ساعت 19:36 توسط ماها| |

 

خانه ام آتش گرفته است آتشی جانسوز

هر طرف می سوزد این آتش

پرده ها و فرش ها را تارشان با پود

من به هر سو می دوم گریان

در لهیب آتش پردود

وز میان خنده هایم تلخ

وزخروش گریه ام ناشاد

از درون خسته سوزان

می کنم فریاد ای فریاد ای فریاد

خانه ام آتش گرفته است آتشی بی رحم

همچنان می سوزد این آتش

نقش هایی را که من بستم به خون دل

بر سروچشم در و دیوار

در شب رسوای بی ساحل

وای بر من سوزد و سوزد

غنچه هایی را که پروردم به دشواری

در دهان گود گلدان ها

روزهای سخت بیماری

از فراز بام هاشان شاد

دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب

بر من آتش به جان ناظر

در پناه این مشبک شب

من به هر سو می دوم گریان

از این بیداد می کنم فریاد ای فریاد ای فریاد

وای بر من همچنان می شوزد این آتش

آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان

وانچه دارد منظر و ایوان

من به دستان پر از تاول

این طرف را می کنم خاموش

وز لهیب آن روم از هوش

زان دگر سو شعله برخیزد به گردش دود

تا سحرگاهان که می داند که بود من شود نابود

خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر

صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر

وای آیا هیچ سر بر می کنند از خواب

مهربان همسایگانم از پی امداد

سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد

می کنم فریاد ای فریاد ای فریاد...

(مهدی اخوان ثالث)

برای دوست و همکار عزیزم که صدای فریادش را  نشنیدیم

فقط برای سلامتی خودش و خانوادش دعا می کنیم

و منتظرش می مونیم

(مای شماره ۱)

نوشته شده در شنبه 1385/05/14ساعت 15:27 توسط ماها| |

 

ماهی شده بود باورش

تور اگه بندازن سرش

میشه عروس ماهیا

شاه ماهی میشه همسرش

ماهیه باورش نبود

تور اگه بندازن سرش

نگاه گرم ماهیگیر

میشه نگاه آخرش...

(م ش۱)

نوشته شده در پنجشنبه 1385/05/12ساعت 8:26 توسط ماها| |

 

من از تو در حریم عشق روییدم

تو گفتی گل و من بر گل دوباره عشق ورزیدم

من از چشمان تو تا حرمت پروانه کوچیدم

 

تو گفتی ابر و من بر وسعت قلب تو باریدم

نگاهم کن نگاهم کن که من محتاج آن چشمان دلتنگم

 

بگو با من بگو با من دوباره راز مستی را

که من بی تو به یک دنیا شقایق دل نمی بندم

 

تو گفتی باش و من ماندم

غزل گفتی تو را خواندم

جدا از من مشو هرگز

که من در غربت عشق تو جا ماندم

 

نگاهم کن نگاهم کن که من محتاج آن چشمان دلتنگم

بگو با من بگو با من دوباره راز مستی را

که من بی تو به یک دنیا شقایق دل نمی بندم

که من بی تو به یک دنیا شقایق دل نمی بندم

که من بی تو به یک دنیا شقایق دل نمی بندم

که من بی تو به یک دنیا شقایق دل نمی بندم

 

(شعر از خودم نیست اما خودم ازش خوشم اومدگذاشتم اینجا...مای شماره۱)

 

نوشته شده در شنبه 1385/04/17ساعت 16:54 توسط ماها| |

FROGS
قورباغه ها
 
Once upon a time there was a bunch of tiny frogs.... who
arranged a running competition.
روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با
هم مسابقه ی دو بدند.
The goal was to reach the top of a very high tower.
هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود.
A big crowd had gathered around the tower to see the
race and cheer on the contestants....
جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند...
The race began....
و مسابقه شروع شد....
Honestly,no one in crowd really believed that the tiny
frogs would reach the top of the tower.
راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی
بتوانند به نوک برج برسند.
You heard statements such as:
شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید:
"Oh, WAY too difficult!!"
"اوه,عجب کار مشکلی!!"
"They will NEVER make it to the top."
"اونها هیچ وقت
به نوک برج نمی رسند."
or: 
یا:
"Not a chance that they will succeed. The tower is too
high!"
"هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه!"
The tiny frogs began collapsing. One by one....
قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند...
Except for those, who in a fresh tempo, were climbing
higher and higher....
بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند...
The crowd continued to yell,  "It is too difficult!!! No one
will make it!"
جمعیت هنوز ادامه می داد,"خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه!"
 
More tiny frogs got tired and gave up....
و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف
...
But ONE continued higher and higher and higher....
ولی فقط یکی
به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر....
This one wouldn't give up!
این یکی نمی خواست منصرف بشه!
At the end everyone else had given up climbing the
tower. Except for the one tiny frog who, after a big effort,
was the only one who reached the top!
بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه
کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید!
THEN all of the other tiny frogs naturally wanted to
know how this one frog managed to do it?
بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو
انجام داده؟
A contestant asked the tiny frog how he had found the
strength to succeed and reach the goal?
اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا
کرده؟
It turned out....
و مشخص شد که...
That the winner was DEAF!!!!
برنده ی مسابقه کر
بوده!!!
 
The wisdom of this story is:
Never listen to other people's tendencies to be negative or
pessimistic....   because they take your most wonderful
dreams and wishes away from you -- the ones you have in
your heart!
Always think of the power words have.
Because everything you hear and read will affect your
actions!
نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که:
هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... چون
اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند--چیز هایی که
از ته دلتون آرزوشون رو دارید!
هیشه به قدرت کلمات فکر کنید.
چون هر چیزی که می خونید یا میشنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره
Therefore:
پس:
ALWAYS be....
همیشه
....
POSITIVE!
مثبت فکر کنید!
And above all:
و بالاتر از اون
Be DEAF when people tell YOU that you cannot fulfill
your dreams!
کر بشید
هر وقت کسی خواست به شما  بگه که به آرزوهاتون نخواهید
رسید!
Always think:
و هیشه باور داشته باشید:
God and I can do this!
من همراه خدای خودم همه کار می تونیم بکنیم
Pass this message on to 5 "tiny frogs"  you care about.
این متن رو به 5 تا "قورباغه کوچولو" که براتون اهمیت دارند بفرستید.
Give them some motivation!!!
به اون ها کمی امید بدید!!
Most people walk in and out of your life......but FRIENDS
leave footprints in your heart 
 آدم های زیادی به زندگی شما وارد و از اون خارج میشن... ولی
دوستانتون جا پا هایی روی قلبتون جا خواهند گذاشت.
 
تقدیم به همه دوستان خوبمون
نوشته شده در پنجشنبه 1385/04/15ساعت 17:7 توسط ماها| |

یا حق

۲۳ ساله  پیش در چنین روزی مای شماره ۲ به دنیا آمد.

نوشته شده در پنجشنبه 1385/04/08ساعت 0:7 توسط ماها| |

یهو دلم خواست اینو بذارم اینجا چرا ...نمیدونم!!!

اگه گفتین چیه؟!

مای شماره ۱

نوشته شده در سه شنبه 1385/03/16ساعت 20:27 توسط ماها| |

و من از امشب" x" ساله شدم

عمرا بگم چند ساله....

تولدم مبارک!!

مای شماره ۱

نوشته شده در پنجشنبه 1385/02/21ساعت 21:14 توسط ماها| |

دیدین گفتم میاد!

سال نو مبارک

نوشته شده در دوشنبه 1384/12/29ساعت 23:57 توسط ماها| |

 

بهار خواهد آمد!

 

عکس : مای شماره ۱

نوشته شده در یکشنبه 1384/12/21ساعت 23:21 توسط ماها| |

يا حق

باران مي آيدمثل چي.مثل چي؟مثل مثلا دم اسب.

يادت مي آيد آن روز که آمدم اصفهان چه آسماني بود.بچه به پا نخوري زمين از اين همه ذوق!کنککور داده بودم .چه کنکوريييييييي!

اين حال وهواي عيد آدم را جان به سر مي کند.اولين عيدي که اصفهان نيستم. اما همه اين ها به کنار پرونده ي هسته اي را بگو که رفت شوراي امنيت و هيچ کس به روي مبارکش نياورد مثل حقوق هاي آخر سال!

ببار اي بارووون بباررررررررررررررررررررررر

ماي شماره ۲ 

نوشته شده در شنبه 1384/12/20ساعت 12:19 توسط ماها| |

در این دنیا که مردانش عصا از کور می دزدند

من خوش باور نادان محبت آرزو کردم! 

م ش ۱

نوشته شده در یکشنبه 1384/12/14ساعت 14:31 توسط ماها| |

 خداوندا سلام!

نمي دانم جواب گرفتم يا نه ...خيلي وقت است صدايت را به وضوح نمي شنوم!
كمي پايين تر بيا روي زمينت تا من هم بشنوم آنچه مي گويي...
آنطور نگاهم نكن ...مثل كسي كه مي داند و مي گويد نمي دانم...
مي خواستم بگويم قبول!
من تسليمم!
تسليم خواسته ات كه نخواستن بود ...

فقط ببين جاي مشتان بی ثمرم را بر روی درها... 

ببين...

 

مای شماره ۱


نوشته شده در شنبه 1384/12/13ساعت 22:41 توسط ماها| |

هوای حوصله ابریست.....

م ش ۱

نوشته شده در یکشنبه 1384/12/07ساعت 22:9 توسط ماها| |

ياحق

سلام.اين ماي شماره ۱ جز اين که قالب راعوض کند کاري ندارد.اين هم کاري است بهتر از بيکاري.ما هر دو کنکوري هستيم.چه قدر هم که من درس خوانده ام. دعا کنيد برايمان که به خير بگذرد.

ماي شماره ۲

(بعد از آن يک عالم حرف نگفته هست که مي شود گفت)

 

 

نوشته شده در شنبه 1384/12/06ساعت 23:33 توسط ماها| |

 

به مناسبت ایام سوگواری

عکس : مای شماره ۱

نوشته شده در سه شنبه 1384/11/18ساعت 20:2 توسط ماها| |

به یاد و اسم کسی که دوستش دارین شمعی روشن کنید!

اینجااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!

 

(چه فرقی داره؟!)

نوشته شده در چهارشنبه 1384/11/12ساعت 23:55 توسط ماها| |

چشم ما روشن!

از این طرفها!

 آمدنت مستدام عزیزم........

 

مای شماره ۱

نوشته شده در سه شنبه 1384/11/04ساعت 23:16 توسط ماها| |

بعد از مدت‌ها بالاخره فرصت شد که من هم دستي به صفحه‌ي کيبورد بزنم و بنويسم.نوشتن حال و هواي خودش را ميخواهد که بعضي وقت‌ها نيست.پيشنهادهاي نامشروع هم که تازگي‌ها زياد شده(وبلاگ پسر همسايه) خاک و چوک چه جسارتاااااا.آن‌هايي که اين پيشنهاد را داده‌اند خودشان آستين بالا بزنند و بنويسند ما هم استقبال مي‌کنيم.امروز از شهر عزيزم اصفهان ميهمان دارم .ميروم به کارهام برسم انشاءالله زود به زود بر ميگردم.

ماي شماره 2

نوشته شده در سه شنبه 1384/11/04ساعت 16:49 توسط ماها| |


Design By : Night Skin